آهنگ آشنا
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

به امروزت بنگر ،زندگی یعنی همین ! زمانی کوتاه برای درک حقایق هستی

امروزت را زندگی کن و از عطر گل های سرخ پشت پنجره ات لذت ببر

دیروزت چیزی نیست به جز یک رویا وفردایت چیزی نیست جز یک تصویر مبهم

امروزت را خوب زندگی کن خواهی دید دیروزت به یک رویای زیبا بدل خواهد شد

وآینده ات به صورت تصویری روشن و امید بخش در خواهد آمد

به امروزت بنگر و به فرداها سلام کن

[ یکشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ] [ ]

تا به کی می خواهی میراثی از گذشته ها را به دوش بکشی ؟ ارثی که از ویرانه های تقدیرت به جا مانده، کوله باری از هیاهوهای هیچ دنیا.

سفری سخت و دراز در پیش است و اگر هیچ نداشته باشی ، هیچ چیز جز خرابه های کلبه ی ویران زندگی ات، آن وقت پرنده ای را می مانی که بر بام تلخی ها لانه کرده .

آیا جز تلخی چیزی نصیبت خواهد شد؟

خوب نگاه کن ، چه داری ؟ گذشته ای سخت آزار دهنده و حالی که در اضطراب خواهد گذشت و آینده ای نامعلوم و تو در این دنیای ویران می خواهی چه کنی ؟

میراثی که از گذشته های دور برایت مانده کنار بگذار، کوله بارت را بردار، هر آنچه نشانی از آبادی و آبادانی است در آن بگذار. سفر آغاز کن!

 بیا و تازه شو.

[ جمعه ۱۳۸٩/۱٢/٢٧ ] [ ۳:٥٩ ‎ق.ظ ] [ ]

نشانه ها را در یاب !

باران با قطرات خود بر روی شیشه نام بهار را حک کرده ،

 پرده ها را کنار بزن خواهی دید که پروانه ها در آسمان عشق

 به پرواز در آمده اند.

پنجره را بگشا و به دنبال پروانه ها راهی شو،

 تا کوچه باغهای بهاری راه زیادی نمانده .

دستان بهار بر دل سوخته ات دست نوازش خواهد کشید و تو را به یک غزل

باران میهمان خواهد کرد و چشمانت را با تار و پود زندگی پیوند خواهد زد .

[ پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٩ ] [ ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ] [ ]

این روزها زوایای دلم را می کاوم . از گوشه ای رد پای غبار آلود کینه و نفرت را

می زدایم و به سراغ گوشه ی دیگر می روم ، جایی که از نامهربانی دیگران

زخم خورده ! با مرهمی از فراموشی روی زخمها را می پوشانم تا دیگر این

زخمها سر، باز نکند و من بتوانم با آنهایی که بر دلم زخم زده اند مهربان باشم .

فرصت زیادی ندارم ، تا نوشدن سال چیزی باقی نمانده و من به دل وعده داده 

ام آن گاه که بهاران شد ، بهاری اش کنم.

 باید به گوشه، گوشه ی این دل سرک بکشم و دلم را تازه کنم .

 می خواهم میهمانان بهار را با شکوفه های دلم پذیرا باشم.

 

[ یکشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٥ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ] [ ]

می خواهم خستگی هایم را به دامان باد بسپارم تا با خود به دوردست ها ببرد.

 می خواهم در لحظه های کوچکم آواز یک گنجشک و آرزوی یک پرواز را جشن

بگیرم .

صدای بال پرستو می آید و من می خواهم فکرم را بر روی بال پرستو بگذارم تا

بر روی ابر خیال به پرواز در آید .

اینجا تاریک است،می خواهم کبریتی از جنس پاکی ها روشن کنم و دشمنی

، نامهربانی، دروغ و دو رویی و هر چه نیرنگ است به آتش بکشم .

نمی دانم شعله کبریتم توان ذوب کردن شقاوت را دارد یانه ؟!

[ شنبه ۱۳۸٩/۱٢/٧ ] [ ٦:۳۳ ‎ب.ظ ] [ ]

جمعه ها در سکوت می نشینم و به تو می اندیشم .

گویی لحظه ها و دقیقه ها نیز در برابر عظمت تو سکوت کرده اند ،

صبح های جمعه صدای گام هایت در گوش کوچه می پیچد

 و عطر نفسهایت به مشام می رسد

و من تو را در زلالی آب و آبی آسمان می بینم

انتظار واژه ی شیرینی است ، چه شیرین است که هر ثانیه آرزوی آمدنت را

دارم .

ومن دل خوشم به لحظه ی دیدار .

حس می کنم جاده ها نیز در انتظار تواند .

بیا که جاده صدا می زند از دور قدم های تورا.

[ جمعه ۱۳۸٩/۱٢/٦ ] [ ۳:٠٢ ‎ب.ظ ] [ ]

هر چه دیوار، از جا خواهم بر کند

رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند !

ابر را ، پاره خواهم کرد

من گره خواهم زد، چشمان را با خورشید، دلها را با عشق، سایه ها را با

آب،شاخه ها را با باد .  ( سهراب سپهری)

دیوارهایی که بین تو و دیگران است بردار

دست هایت را در دست های آشنا بگذار و بیا

تو را به سرزمین نور و ستاره خواهم برد

همت کن و روی پاهایت بایست، دقیق تر نگاه کن آنچه را تا کنون چشمهایت از دیدنشان

محروم بوده نظاره خواهی کرد .

همیشه دشت غم را آب دادی، اینک بیا و باغچه ی دلت را با باران مهربانیها و زمزمه ی

نیایش هایت آبیاری کن.

 خواهی دید باغچه ی کوچک تو از هزاران باغ زیبا تر خواهد شد .

[ جمعه ۱۳۸٩/۱٢/٦ ] [ ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ] [ ]

 اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم :

پنجره را بگشا و هوای خوشبختی را استشمام کن .

می بینی! برای خوشبخت بودن مجالی می خواهی به اندازه ی یک بار تنفس .

اگر از گرفتاریهای زندگی بگذری و از آنچه روح تو را آشفته می کند رها شوی

خواهی دید که لحظه لحظه ی زندگی ات سرشار از حس زیبای زندگی است و

به راستی زندگی کردن موهبتی است. چرا که تنها زنده بودن کافی نیست .

به معنای واقعی زندگی کن و بهانه های کوچک خوشبختی ات را تماشا کن .

[ پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٥ ] [ ۱:٠٦ ‎ق.ظ ] [ ]

می خواهم بالهایی به وسعت آسمان به تو ببخشم تا بتوانی از سرای سکوت بیرون بیایی و لحظه هایت را از تهی بودن در آوری و شاخه های عمرت را ستاره باران کنی.

می خواهم با نوایی روح نواز کالبد خسته ات را جانی دوباره ببخشم .

دیگر بس است حکایتهای بی کسی .

قصه های پر غصه ات را پایان خواهم بخشید .

[ یکشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱ ] [ ۳:٠٠ ‎ب.ظ ] [ ]

می نویسم برای آنان که عشق خود را در سلامی باز گو می کنند و از غبار

کوچه های بی کسی می گذرند، بی آنکه غبار راه بر تنشان بنشیند. بــرای

آنان که،با پیغام گلهای قاصد قلبهاشان را به باغ مهربانی های معصومانه میبرند

پنجره ای برای دیدن ، پنجره ای برای شنیدن خواهم گشود و همـگان را به

مهمانی قاصدکها خواهم برد.

[ یکشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱ ] [ ٢:٥٠ ‎ب.ظ ] [ ]